تبليغاتX
حسرت برای روزهای از دست رفته
شاید سهم من از این زندگی این بود که یک روسپی شوم
سلام به همه مرسی که مرتب به من سر می زنید و به یاده من هستید . من مدتی گرفتار کارام هستم و البته نت هم مشکل داره و منو راه نمی ده  اما به زودی با مطلبی جدید و شنیدنی و خاطره ای دیگر از آن روزها و این کار به دیدنتون میام.

ظاهرا بعضی از دوستان به اشتباه فکر کردن که در مطلب قبلی من اولین بارم بوده که ... نه من اینو نگفتم .گفتم اولین بارم نبوده ام دوست داشتم که بهد از تهیه ی شهریه ام آخرین بار باشه.در هر حال بزودی می نویسم .

و باز هم در اینجا تشکر و سلام میکنم به بیتا سالک عزیزم به مسعود به سمیرا به کوچولوی تنها به نیلوفر به امیر علی به شانگوله به میثم به محمد به فرزان به رها به دهاتی به †. ôoKâ ¥ .† به مهدی به عکاشه به سمیه به مجید به مبین به آرام R به شهره به سما به روح الله به StadLeRبه رضا به ایلیا به ر.ج و ...
بیتا جان نگران من نباش حالم خوبه و بزودی میام . هر کاری کردم نتونستم وبت رو باز کنم و ببینمت.اما باز هم تلاش می کنم.

دوستتان دارم.فعلا. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:13  توسط افسوس  | 

خانواده ی من در شهرستان زندگی می کنند. ۳ سال بعد از اینکه دیپلم گرفتم خواستم در دانشگاه شرکت کنم و درسم رو ادامه بدم.به خاطره همین شرو ع کردم به درس خوندن و بالاخره بعد از اعلام نتایج با رتبه ای که ای بدک نبود در دانشگاه آزاد در تهران قبول شدم .خیلی خوشحال بودم.چون قبلش ۲ سال پشت سر هم رتبه ی قبولی  نیاوردم.

من که ۱ سالی بود در تهران زندگی میکردم.به خودم گفتم شهریه ی دانشگاهم و تهیه میکنم و دیگه اینکارو نمی کنم . دیگه درس میخونم و کار می کنم.و می رم خوابگاه دانشگاه و اجاره ی کم میدم.احتیاجی هم به خونه ندارم که بخوام اجاره ی سنگینشو بپردازم.و می تونم اینطوری سالم زندگی کنم.

بعد از مدتی به هر سختیی که بود شهریه ام و جور کردم و نگه داشتم تا برم و ثبت نام کنم.کم کم داشتم برنامه ریزی میکردم برای رفتن به خوابگاه و تحویل دادن سوئیتم و ثبت نام در دانشگاه که متوجه شدم مادرم به خاطره ناراحتی قلبیش باید بیاد تهران و مسلما هم باید بیاد خونه ی من .

پس , تحویل دادن سوئیت رو به تاخیر انداختم.مادرم اومد و دیدم وضعیتش بدتر از اونیه که من فکرش و میکردم.حالم خیلی بد شده بود و از نگرانی داشتم دق میکردم.

دکتر مادرم گفته بود بره بیمارستان مدرس.من هم بردمشو سریع بستریش کردن.و گفتن هرچه زودتر باید یه عمله سبک کنه که حالش و خیلی بهتر می کنه.من مات و مبهوت مونده بودم که خدایا حالا باید چه کار کنم.در هر حال مادرم اونجا موند. من در روز چند بار بهش سر می زدم.

هر بار که روی تخت بیمارستان با اون نگاه معصوم می دیدمش بدون اینکه بتونم جلوی خودم و بگیرم آروم آروم گریه می کردم.و سعی میکردم که مادرم متوجه نشه.چشمهای زیبای مادرم خیلی ضعیف بودن و اشکهای منو نمی دیدن.اما اون حتی بدون اینکه در چشمان من نگاه کنه میفهمید که من در حال گریه ام.

مادرم با خودش دفترچه ی بیمه اش رو آورده بود که عملا" اون دفترچه هیچ کارآیی نداشت.و خیلی هم نگران هزینه ی بیمارستان بود.من به دروغ بهش گفتم که اصلا فکرشم نکن چون درصد بالایی از هزینه ی بیمارستان رو بیمه ات میده.و با دکترو پرستاراش هم هماهنگ کرده بودم که مادرم فکر کنه مبلغه خیلی کمی رو قراره ما بپردازیم.و این موضوع خیالشو خیلی راحت تر کرده بود.

بعد از سه روز دکتر به من گفت که باید مادرم رو برای عمل آماده کنن.اما قبلش من باید مبلغی را به بیمارستان بپردازم.

وقتی به برگه ای که به دستم دادن نگاه کردم دیدم دقیقا ۵ براره شهریه ی دانشگاه منه.با خودم گفتم مادرم برام مهمتر از هر چیزیه.باهاشون صحبت کردم و قبول کردن که مبلغی رو الان بدم و باقی رو تا قبل از مرخصی.

من با دلی شکسته تمام مبلغ شهریه ام رو به بیمارستان پرداختم.خیلی حالم بد بود.نه تنها شهریه ام رو از دست داده بودم بلکه باید ۵ برابرش رو هم تهیه میکردم و به بیمارستان می پرداختم.

مادرم قرار شد فردا صبح اونروز عمل شه. فکر میکردم که بقیه ی پول رو چه جوری در این زمان کم تهیه کنم.به ذهنم رسید که از کسی قرض بگیرم.به دائیم زنگ زدم و اون با لحنی نالون تقضای من و برای پول رد کرد.با چند نفر دیگه هم از اقوام و آشنایان نیز تماس گرفتم و آنها هم به همین شکل جوابی منفی به من دادن.

دنیا دوره سرم داشت می چرخید.صورت معصوم مادرم دائم جلوی چشمم میومد حالم خیلی بد بود.تصمیم گرفتم مبایلم و بفروشم.آن کاسبهای سود جو هم با مبلغی نا منصفانه مبایلم رو خریدند.بعد رفتم طلا فروشی و گوشواره هامو هم به این شکل همراه با ضرر فروختم.

من نزدیکه نصف پول رو تهیه کرده بودم.پولها رو گذاشتم توی خونه.تمام فکرم پیش مادرم بود.بلوز مادرم و برداشتم و به سمت بیمارستان برگشتم.مسیری رو پیاده میرفتم.بدون مبایل و پول دانشگاه و مادر مریض و ....

قدم می زدم و غصه میخوردم.هیچ وقت یادم نمی ره بلوز مادرم رو در دستم جلوی صورتم گرفته بودم ومی بوئیدم.آه بوی مادرم بهترین بوی دنیاست.بلوز را می بوئیدم و آروم گریه می کردم .من برای اینهمه فشار تنها ۲۲ سالم بود.داغون بودم قدم  می زدم و گریه میکردم و بلوز مادرم رو می بوئیدم.در هر حالی که در کنارم آقایون مختلف بدون توجه به هیچ چیزی با ماشینهای شیکشون مرتب نگه میداشتن و لطفشون و نثار من می کردن که : عزیزم برسونتمت یا خوشگله میری صفا ؟خوب بیا با هم بریم و...

در اون حال بدم اونقدر غرق بودم که نگاهی هم به آنها نمی انداختم.تا چند روز قبل با خودم تصمیم گرفته بودم که زندگیم را تغییر بدم و تن به اون کار ندم.

اما اون روز در اون شرایط ... 

حالم خیلی بد بود و درد شدیدی در قلبم احساس میکردم.اما همچنان ماشینهای مختلف می ایستادن و می رفتن.دنیا داشت دوره سرم میچرخید.نا گهان متوجه شدم مردی سن وسال دار با ماشینی شیک کنارم ایستاده.نگاهی به اون انداختم و خیلی آروم گفت میتونم برسونمتون.و من بر خلاف میل قلبیم سوار اون ماشین شدم.

داخل ماشینش نشستم و لام تا کام حرف نمی زدم.اون موزیکی ملایم گذاشت و سر صحبت و باز کرد.گفت:اسمت چیه؟منم خیلی الکی گفتم سوزی.گفت:سوزی جون عجله داری یا ... من حرفش و قطع کردم و گفتم: اینقدر وقت دارم که باهات یه سر بیام خونت اما (فلان) مبلغ میگیرم.شاید کمی زیاد به نظر بیاد اما شدیدا" نیاز دارم.اون هم قبول کرد.

رفتیم خونش در میرداماد.اون با رضایته من به یکی از دوستاش هم زنگ زد و مرد سن بالای دیگه ای به جمع ما اضافه شد.اونها تازه میخواستن مشروب بخورن, گل بگن و بخندن و این در هر حالی بود که من تمام فکرم پیش مادرم و رفتن به بیمارستان بود.و تازه باید ظاهرم و رو حفظ میکردم و با شوخیهای مزخرف آنها همراه می شدم و میخندیدم.خنده ای که برام مثل زهر بود.اونها به من می گفتن که چرا این کارو می کنی ؟حیف تو نیست ؟

تو قشنگی ,مودبی , خوش تیپی ...و خلاصه حیفی .زیاد خستتون نکنم من با تماس با کسایی که می شناختم و با سماجت در این کار و با وجود خستگیه و آشفتگیی که داشتم اما بروی خودم نمی آوردم تونستم تمام مبلغ بیمارستان رو در طی ۳ روز  آماده کنم.

اما منهای آزار و خستگیه جسمی , از نظر عصبی و روحی فشاره زیادی بهم وارد شده بود.و پاک بهم ریخته بودم.اما لااقل ازطرف هزینه ی بیمارستان خیالم راحت بود.

من اون سال نتونستم دانشگاه ثبت نام کنم.چون تا مدتی درگیره مادرم بودم و از طرفی پول هم نداشتم.و به همین راحتی یک سال دیگه رو هم به خاطره واژه ی نفرت انگیزه فقر و بی کسی از دست دادم.بعد مدتی تونستم دوباره یه مبایل قسطی بخرم و...

این تنها یه مثال بود.حالا شاید بهتر بتونید نظر بدید.می بینید من راه بهتری ندیدم.واقعا من در اون لحظه چکار باید می کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 5:16  توسط افسوس  | 

۱- قبل از هر چیز از تمام محبتی که به من داشتید تشکر می کنم.با نظرهاتون به صورت آشکار و خصوصی.

۲- به دلیل خواست تعداد زیادی از شما دوستان داستان رو ادامه خواهم داد.

۳- مهم اینکه بهتون قول می دم  تمام مطالب عین حقیقت محض باشه.

۴- برای بعضی از دوستان که باورشون نمی شد. نه , باور کنید عین حقیقته.  

۵- هدف به هیج وجه جذب دل سوزی نیست.اما  می خوام بدونید که من هم آرزو می کردم کاش خیلی از اتفاق ها برام نمی افتاد.کاش فقر خیلی از فرصتهامو نمی گرفت.و اینکه ببینید امثال من چه چیزهایی بهشون گذشته.

۶- اگر گاهی وقتها به ذهنت می رسه که همچین کاری کنی , من ازت خواهش می کنم نکن.هیچی توش نیست.

 آپ بعدی در تاریخ 5/1/1387 خواهد بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 13:8  توسط افسوس 

 

سلام من را با نام مستعاره افسوس بشناسید.

داستان من از مطلب شماره ی 1 شروع می شه.و به ترتیب ادامه داره.

برای اینکه حوصله ی شما سر نره هر قسمت از داستان را در یک آپ مینویسم.


مطلب 2

امیدوارم هرگز جای من نباشی .

دلم می خواد بدونید که وقتی یه آدمی رو بیرون می بینید که خوش قیافه است و ماشین خوب سوار شده ممکنه برای یه لحظه آرزو کنید که جای اون باشید.و چیزهایی که اون داره رو می داشتید و اگه این طور می شد چقدر خوش بخت بودید . نه؟!

اما من می خوام بهتون بگم که این فقط ظاهر قضیه است و شما از پشت پرده خبر ندارید.هیچ وقت یادم نمی ره زمانی که به باشگاه بدن سازی می رم و با ورزش سرم و گرم می کنم چقدر توجه خانمها رو به خودم جلب می کنم.بعضی از خانمها به بهانه های مختلف سر صحبت و با من باز میکردند تا بالاخره می رسیدند به اینکه چه کار می کنی که اینقدر خوش هیکلی؟

من لبخندی می زدم و میگفتم : راستش کاره خاصی نمی کنم.بیشتر می شه گفت خدا دادیه.

بعد هم اونها آهی میکشیدن و گاهی وقتها هم میگفتن : خوش به حالت کاش من جای تو بودم. و با لبخندی دور می شدن.

در حالی که من در درون به لرزه می افتادم و می گفتم : نه, خواهش میکنم نه, امیدوارم هرگز جا ی من نباشی . تو که نمی دونی من به خاطره همینکه بتونم از امکاناته نه چندان عالیه اینجا استفاده کنم .و هزینه اش رو بپردازم تن به چه کاری میدم!

تو که نمی دونی برای پرداخته ورودیه باشگاه , پرداخته اجاره ی خونه , خریده هر چند وقت یکبار لباس و ... و حتی خوردن یه لقمه نون, تو نمی دونی که من مجبورم تن به چه کاری بدم ...

بله برای انجام هر کاری نیاز به پول است و من برای داشتن پول مجبور بودم آغوشم را بروی مردهایی که شاید حتی آنها را برای یکبار هم ندیده بودم باز کنم. و او را برای ساعتی در بسترش تحمل کنم .و خم به ابرو نیارم که نکنه حقم را بهم نده و من زورم به اون نرسه.پس به خودم می گفتم : باید خفه شی و با لبخندی مصنوعی تحمل کنی تا تموم شه.


مطلب 1

ای کاش می شد به گذشته برگشت.

قبل از هر چیز آغازه سال جدید ۱۳۸۷ رابه همه ی شما تبریک می گم و با بهترین آرزوها .

شما با خیالی آسوده برای خود مطلب می نویسید به دور از دغدغه های اصلی زندگی . در خانواده زندگی می کنید و فکر هیچ چیزه خاصی رو نمی کنید . غافل ا زاینکه یکی مثل من با چه سختی و مشکلاتی روبرو است .

هیچ میدونید که من برای گذروندن اموراته زندگیم چه کارهایی کردم .

برای اینکه بتونم از پس هزینه های زندگیم بر بیام و ادامه بدم.برای اینکه بتونم درس بخونم . و به یه جایی برسم . با حروم شدن جونیم و از دست دادن قشنگترین روزهای زندگیم به بدترین شکل باز هم به جای خاصی نرسیدم .

فقط تنها دل خوشیم تحصیلمه .

می خواین بدونین من چه جوری زندگیمو گذروندم و هزینه های زندگیمو پرداختم .بهتون میگم. شروعش با ایستادن کنار خیابون بود ... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 3:42  توسط افسوس  |